مرضيه محمدزاده

988

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

اهل بيت خويش را جان آفرين * خواست بىيار اندرين صحراى كين تا كه گردد يار اين جمع اسير * حق كند زين ياريش نعم النصير زين اعانت عين اللّهش كند * بر مكان و لا مكان شاهش كند جان دهد جان آفرين و جان شود * جان اهل جان و هم جانان شود جان او را ذات پاكم ضامنست * با وجود آن كه جان هم از منست ليك هركس جان به راه من دهد * بر سر و بر جان من منّت نهد گرچه باشد صد هزاران منّتم * بر كسى كو يافت جان از رحمتم ليك دارم منّتش را هم قبول * كه دهد جان در ره آل رسول صيحه‌ى حق حضرت بىچون و چند * چون بدينسان گشت در ميدان بلند هركسى جان داشت از جا كنده شد * طالب اين نعمت پاينده شد جان موجودات يك جا ز ان خروش * گشت از جا كنده و آمد به جوش جان موجودات يك جا زان صدا * ز ابتداى خلق عالم تانها گشت حاضر از پى غمخواريش * هر وجودى تا نمايد ياريش بود بيمارى اسير بسترى * حق نژادى ، بىكسى ، بىياورى رفته بود از ضعف بيمارى ز هوش * صيحه حق مرو را آمد به گوش نيم جانى بود اندر جسم او * هم ز جانبازان اسيرى قسم او جست از جا ز آن صدا همچون سپند * شد عليل حق ز جاى خود بلند كامدم اى دوست اينك ناتوان * هست اندر تن هنوزم نيم جان جان نباشد آن كه از بهر تو نيست * خشك باد آبى كه در نهر تو نيست آمدم اى دوست با حال خراب * گردنم را شد غم عشقت طناب هست عشقت بر خلايق مفترض * ترك جان را خواست كى عاشق عوض آمدم اى دوست با جان بىدريغ * بار دم گر بر سر آتش جاى تيغ كودكانى چند بر دنبال او * هريكى آشفته‌تر ز احوال او و آن زنان خسته جان پيرامنش * هريكى بگرفته بر كف دامنش كاى عليل ناتوان بىشكيب * مىروى چون از سر جمعى غريب گفت برداريد دست از جان من * جان تمنّا مىكند جانان من از صدايش سنگ از جا كنده شد * بهر جانبازى مطيع و بنده شد جانكه نبود در تن ما بهر او * دربدر باد از بلاد و شهر او مىروم تا جان كنم بر وى نثار * جان دگر در تن بود بهر چكار دل بر او گر خون نگردد نى دلست * از دل بىسوز به سنگ و گلست زانكه سنگ و گل برو سوزد مدام * خواهد از نار غمش سوزد تمام